مدیریت | عضویت امروز: ۱۳۹۸ يکشنبه ۲۴ آذر
نشست هنرمتعالی

  



مشروح اخــــبار
ارسال به دوستان  نسخه چاپی
پایگاه هنر متعالی:
 نگاهی به جهان نابود شده
با پایان کتاب جاده مخاطب به فکر فرو می‌رود که اگر در دنیای واقعی نیز این افتاق بی‌افتد چه خواهد شد؟ اگر انسان‌ها به همین شکل که اکنون در مسیر آن هستند فقط به مایحتاج نفسانی خود بپردازند و بخورند و هوسرانی کنند و پول و ثروت جمع کنند چه سرنوشتی در انتظارشان خواهد بود؟
باسمه تعالی
نگاهی به جهان نابود شده
بر اساس رمان جاده
اگر فاجعه‌ای رخ دهد و قانون‌های تودرتو ویک‌پارچه از بین برود چه اتفاقی خواهد افتاد؟ اگر دیگر نیروهای انتظامی نباشند تا مقابل سوداگران و زورگویان و قاتلان را بگیرند چه اتفاقی خواهد افتاد؟ اگر با مصرف‌گرایی افراطی تمام ذخایر کره زمین نابود شود تکلیف انسان‌های راحت‌نشین چیست؟ داستان بلند جاده اثر کورمک مک کارتی که موفق به دریافت جایزه پولیتزر شده است در پی طرح این مسئله است. با سفر پدر و پسری که تنها خودشان از یک خانواده آمریکایی باقی مانده‌اند این کتاب شکل گرفته است. آنها باید خود را از شمال و منطقه سرد به جایی گرم برسانند تا بتوانند به حیات مختصر خود ادامه بدهند. در راه با سه گونه مشکل دست‌به گریبان هستند؛

اول: آب و هوای سرد و بد. مانند: «صبح روز بعد به راهپیمایی ادامه دادند. هوا بسیار سرد بود. بعدازظهر آن روز دوباره برف باریدن گرفت. در جایی اطراق کردند و در پناه چادر پلاستیکی، در حالی که از سرما در خودشان جمع شده بودند به دانه‌های برف که توی آتش می‌افتاد نگاه کردند.»

دوم: با انسان‌های آدم‌خوار وسارق درگیر هستند، انسان‌هایی که بیشتر از روی ناچاری دست به هم‌نوع خواری می‌زنند تا مدت بیشتری زندگی کنند. پدر باید در طول سفر مراقب این افراد باشد تا خودش و پسرش قربانی آنها نشوند؛ «درمحل چشمش افتاد به پوست و چند تا استخوان که روی هم تل کرده بودند و روی‌شان چند تا سنگ گذاشته بودند. یک مشت دل و روده‌ی آدمی. با نوک پا استخوان‌ها را کنار زد. ظاهرا آنها را پخته بودند...(79)»

سوم: تهیه خوراک و پوشاک به ویژه کفش. هوا سرد است و انسان‌های خون‌خوار به دنبال طعمه می‌گردند و آنها برای قدم برداشتن در آن برف خاکستری نیاز به لباس گرم و کفش و انرژی دارند. خانه‌هایی که معلوم است صاحبانشان به ظاهر آنها خیلی اهمیت می‌دادند در راه آن‌ها قرار دارد: «عمارتی بود بلند و با شکوه با ستون‌های سفید یونانی در امتداد نمای جلویی‌اش. کنار عمارت: یک ورودی برای اتومبیل‌ها و یک راه شنی که از میان چمنزار مرده به طرف ورودی عمارت پیچ می‌خورد.(109)» و در جایی که دیگر چندین روز از گرسنه‌ماندنشان گذشته است به پناه‌گاهی می‌رسند. این پناه‌گاه را افرادی ساخته‌اند که منتظر جنگ بودند تا اگر مجبور شدند از جنگ و حادثه‌ای فرار کنند در آن پناه‌گاه نیازهای خود را برطرف کنند؛ اما این افراد هیچگاه به این پناه‌گاه وارد نشده بودند و تمام غذاها و امکانات آنجا به این پدر و پسر می‌رسد و آنها می‌توانند بعد از مدت‌ها دلی از عزا درآورند: «پناهگاه را با دیوار کاذب ساخته بودند. زمین پناهگاه از جنس بتون بود...(138) چراغ را گذاشت روی پله، رفت بالا و دست پسرش را گرفت. گفت: بیا، نترس.
چی پیدا کردی؟
همه‌چی پیدا کردم. هی چی که دلت بخواد. صبر کن تا ببینی.
کمکش کرد که از پله‌ها پایین بیاید. چراغ را براشت و بالا گرفت. گفت: می‌بینی؟ می‌بینی؟
بابا اینا چیه؟
غذا! می‌بینی؟
اینا گلابی‌ان.
آره. آره. اونا گلابی‌ان.(139)»

در این دنیای بعد از فاجعه بسیاری از افراد بر اثر حوادث از بین رفتند یا توسط همان آدم‌خوارها و جانیان به قتل رسیده‌اند. بسیاری دیگر نیز با دیدن این فجایع دست از زندگی شسته بودند و به مرگ‌خودانتخاب؛ یعنی خودکشی روی آوردند. مادر این پسر بعد از به دنیا آوردن آن از شدت ناامیدی دست از زندگی می‌شوید و به راهی مانند خودکشی می‌رود. در قسمتی که از شوهرش خداحافظی می‌کند می‌گوید: «... مدت‌هاست که ازش بیزارم. تو از عقیده دم می‌زنی، از رسالت و از التزام آدمی. اما عقده‌یی دیگه باقی نمونده. رسالتی، التزامی دیگه در کار نیست. اون شبی که پسرمون به دنیا آمد، از درد داشت قلبم از جا کنده می‌شد. برای همین خواهش می‌کنم از رنج با من صحبت نکن. دیگه نمی‌تونم درد و رنج تحمل کنم. شاید تو بتونی، هرچند که شک دارم...(67)» زن به این نتیجه رسیده است که عقیده و رسالتی باقی نمانده است؛ اما مرد با دیدن پسرش هنوز باری را بر دوش خود احساس می‌کند، باری مانند پدری که باید آن را به نتیجه و ثمری برساند. البته او هنوز به مسیح معتقد است و در همین گفتگو به همسرش می‌گوید: «تو رو به حضرت مسیح قسم‌ت می‌دم، زن به پسرمون چی بگم؟(67)»

و حال این مرد مانده است با پسری که وظیفه مراقبت از او را دارد. باید با چنگ و دندان او را حفظ کند چون او را موجودی پاک می‌داند، نماد خدا می‌داند.« فکر کردین فرشته‌س؟

نمی‌دونستم اون چیه. هیچ‌وقت فکرش نمی‌کردم که دیگه در زندگی چشمم به بچه بیفته.

اگه به‌تون بگم اون خداست؟
پیرمرد سرش را تکان داد. من اعتقادم به این جور چیزا از دست دادم...(170)»
همین امید باعث ادامه حیات مرد می‌شود و دلیل ادامه سفر.

در تمام این کتاب با جهانی خاکستری و تیره و تار مواجه هستیم. توصیفات آن نیز به همان شکل متعهد به اثر است و در تمام صفحات از خاکستر‌هایی صحبت می‌کند که در جنگل، جاده، خانه و تمام شهر پراکنده‌اند حتی دریا دیگر آبی نیست و رنگ سربی به خود گرفته است و برف‌ها نیز با خاکستر به زمین می‌نشیند. «بعد ساحلی که انگار از جنس خاکستر بود. به پسرش نگاه کرد. در چهره پسرش می‌شد یأس را دید. گفت: متأسفم که دریا آبی نیست. پسرک گفت: مهم نیست. (209)»

این توصیف‌ها از جهان خود اثر بر‌می‌خیزد و می‌تواند نقطه قوت آن باشد. گاهی با آثاری هنری و ادبی روبرو می‌شویم که بر اساس شخصیت خود نویسنده توصیف‌هایی از کثیفی یا حتی زیبایی وجود دارد که هیچ ارتباطی به اثر ندارد و به او تحمیل شده است اما در جاده این اتفاق نیفتاد است. جهان جاده بعد از فاجعه ساخته شده است و فاجعه چیزی جز خاکستر به بار نخواهد آورد، خاکستری که بعد از سوختن به جای‌می‌ماند. سوختن نیز نمونه بارز و شکل کاملی از نابودی است. بنابر این خاکستر و پلشتی تصاویری که نویسنده ارائه می‌دهد در جهان خودش به خوبی تبیین شده است. با تمام این خاکسترها و مصیبت‌ها در میانه کتاب و سفر با پیرمردی روبه‌مرگ مواجه می‌شویم. این تقابل و روبه‌رویی جایی بس برای تأمل دارد. پیرمرد ادعا می‌کند 90سال سن دارد. چروکیده است و همچون مردگان زندگی می‌کند. هیچ انرژی و قدرتی برای مقابله با خطرات ندارد و حتی چشمش درست نمی‌بیند تا بتواند به دنبال غذا برود. پدر با دیدن او متعجب می‌شود و از چگونه زنده ماندنش می‌پرسد. به این گفتگو توجه کنید: «(پیرمرد): خدایی وجود نداره.
(پدر): نه؟
خدا وجود نداره و ما همه پیامبرهاش هستیم.
نمی‌فهمم که چطور ممکنه شما هنوز زنده مونده باشین. چطور شکم‌تون سیر می‌کنین؟
نمی‌دونم.
نمی‌دونین؟
بالاخره کسی چیزی به آدم می‌ده.
بالخره کسی چیزی به آدم می‌ده؟
آره.
چیزی برای خوردن.
آره. چیزی برای خوردن.
تو گفتی من‌م باور کردم.
شما هم همین کار رو کردین.(168)»

در این گفتگوی به‌ظاهر ساده محبت خدا را می‌توان دید. محبت خدا به انسان‌هایی که حتی به هم‌نوع‌های خود نیز رحم نمی‌کنند و حتی به کباب کردن آن‌ها می‌پردازند. محبت خدا به فردی که حتی دیگر به او ایمان ندارد و او را نمی‌پرستد. خدا او را فراموش نکرده است و غذا و مایحتاج زندگی به او می‌رساند و پیرمرد می‌تواند به راه خود ادامه دهد و زنده بماند.

با پایان کتاب جاده مخاطب به فکر فرو می‌رود که اگر در دنیای واقعی نیز این افتاق بی‌افتد چه خواهد شد؟ اگر انسان‌ها به همین شکل که اکنون در مسیر آن هستند فقط به مایحتاج نفسانی خود بپردازند و بخورند و هوسرانی کنند و پول و ثروت جمع کنند چه سرنوشتی در انتظارشان خواهد بود؟ آیا غیر از این است که روزی تمام منابع به پایان می‌رسد و از بین می‌رود و ثمره‌اش همین گرسنگی و آوارگی خواهد بود و این است سرنوشت این موجود دوپای به ظاهر مخترع و گاهی بافرهنگ؟ بله، اگر مقصد و مقصود تنها لذت‌طلبی به معنای غربی وتجمل‌پرستی باشد سرنوشتی غیر از این رویدادی که در کتاب به آن اشاره شده است نخواهد بود و شاید هم بدتر. هنرمند شهید، نور چشم هنر انسانیت، سید مرتضی آوینی در سخنانی پیرامون مرگ می‌گوید: «توسعه‌ی اقتصادی آرمان پرجاذبه‌ی عصری است که بشر خدا را فراموش کرده و از جاودان گیرحخویش غفلت کرده است. درنظام اعتقادی ما آن توسعه‌ای معتبر است که برتعالی روحی بشرتکیه دارد و تعالی روحی بشر نیز به پرهیز از فزون ‌طلبی و تکاثر ،و منـع اسراف و تبـذیر،و پیـروی از یک الگوی متعادل مصرف منتهی می‌شـود ،نه به رشـد اقتصادی محض.(کتاب توسعه و مبانی تمدن غرب،ص ۳۱»

پایان

نویسنده : رضا وحید

حقوق مادی و معنوی مطالب متعلق به نویسندگان سایت هنرمتعالی می باشد.
تاريخ: ۱۳۹۴/۱۱/۱۹

کلیه حقوق سایت متعلق به هنر متعالی می باشد.
کپی برداری از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.