مدیریت | عضویت امروز: ۱۳۹۸ جمعه ۶ ارديبهشت
نشست هنرمتعالی

  



مشروح اخــــبار
ارسال به دوستان  نسخه چاپی
پدر و پسر، اختلافی پایان‌ناپذیر:
 بررسی کتاب جزء از کل نوشته استیو تولتز
خواننده هوشیار باید از خود بپرسد آیا این ادعا که مترجم در مقدمه کتاب آورده است می ‌تواند شاخصه رمان خوب و عالی باشد یا خیر، ایشان در مقدمه بعد از تعاریف و فرش قرمز برای خود پهن کردن، می ‌گوید: «خواندن جزء از کل تجربه ‌ای غریب و منحصربه ‌فرد است. در هر صفحه ‌اش جمله ‌ای وجود دارد که می ‌توانید نقلش کنید...»
استیو تولتز روایت را از آنجا آغاز می‌کند که پسری به نام جسپر در جایی محبوس است. در آن جا جسپر شروع می‌ کند مرحله ‌به ‌مرحله پدر خودش را کالبدشکافی روحی کردن و تشریح زندگی او که در ضمن زندگی عموی آن‌ ها یعنی تری را هم می ‌خوانیم. جسپر هیچ احساس خوش ‌آیندی ندارد. مارتین؛ پدر جسپر در چهارسالگی به اغما می ‌رود و در هشت سالگی به هوش می ‌آید در این مدت تری به دنیا آمده است، برادری که بسیار سریع در ورزش پله‌ های ترقی را بالا می ‌رود و رشدی مکانیکی و هولناک دارد. تری در اثناء همین معروف شدن است که مجروح می‌ شود و از ورزش باز می‌ ماند، به خاطر حمایت از برادرش وارد کارهای خلاف می‌ شود و دیگر این خانواده رنگ آرامش را نمی ‌بینند.
فصل اول کتاب بسیار پر کشش و فراز‌ و فرود است. وقایع متوالی آن را جذاب و شیرین کرده است. اتفاق پشت ‌اتفاق و سقوط و صعود انسان ‌ها در پی یکدیگر می ‌آید. این کشش و دراماتیز‌گی در فصول بعدی کتاب رفته ‌رفته رنگ می ‌بازد و جای خود را به ‌فلسفه ‌بافی می ‌دهد. تا جایی که در صفحه 349 چندین صفحه شخصیت داستان شروع به تک ‌گویی سیاه و چیدن دنیا از نگاه خودش می‌ کند. به عنوان نمونه:
«انسان‌ها چنان خودآگاه پیشرفته ‌ای پیدا کردن که باعث شده از تمام حیوانات دیگه متمایز بشن، ولی این خودآگاه یه فراورده جنبی هم داشته: ما تنها موجودی هستیم که به فانی بودن‌مون آگاهی داریم. این حقیقت به قدری ترسناکه که آدم ها از همون سال های ابتدایی زندگی اون رو توی اعماق ناخودآگاهشون دفن می‌ کنن و همین ما رو به ماشین ‌هایی پرزور تبدیل کرده...»
تک‌ گویی‌ و پرگویی ‌ها در اواخر کتاب کار را به جایی می ‌کشد که خواننده کسل می ‌شود و به این نتیجه می‌ رسد که نویسنده به جای رمان کتاب فلسفی نوشته است، فلسفه پوچ ‌گرایی و بدبینی به بشریت. فلسفه ‌ای که از زمین نیچه پایه ‌اش گذاشته می ‌شود و در تنه به هایدگر می‌ رسد و در سر به ناکجاآباد سیاهی و پوچی.
در جهان داستانی جزء از کل شخصیت ‌ها دو گروه هستند، گروه اول؛ جسپر و مارتین و تری که انسان ‌هایی هوشمند، منتقد، فلسفه ‌باف و دارای اندیشه ‌اند و گروه دیگر توده و عموم مردم هستند. مردمی که بسیار ابله و کودک ‌مآب به تصویر کشیده شده ‌اند. حتی شخصیت انوک با تمام زیرکی که در خود به نمایش می ‌گذارد به درجه پیشرفته توده مردم می ‌پیوندد و به حد والای پلشت ‌بینی و سیاه ‌بینی این خانواده به‌ظاهر نابغه نمی ‌رسد.
نمونه کودک نابهنجار را می ‌توان به ‌خوبی در شخصیت اصلی کتاب ناتور دشت اثر دی‌. جی. سلینجر دید. هولدن کالفید موجودی تک‌ بین است که تحت شرایط زیستی و تفکرات خودش قرار دارد و از همان دریچه در مورد تمام انسان ‌ها و محیط پیرامونش قضاوت می ‌کند اما تفاوت اساسی هولدن و خانواده دِین در این است که او تنها موجود گم‌ گشته‌ ای بود در هزارتوی زندگی اما این خانواده خودشان را در این هزارتو گم ‌و گور می ‌کنند تا بگویند ما فرقی با جهان پیرامون خویش داریم و خاص هستیم. این تصنع و ساختگی هرچقدر در داستان پیش می ‌رود ملال ‌آور و کسل‌ کننده می ‌شود. شباهت بزرگی که تمام این شخصیت ‌های سیاه ‌بین با یکدیگر دارند این است که تنها یک چشم ‌دارند و با همان یک‌ چشم ضعیف و شماره بالای آستیگمات تمام جهان را می ‌بینند و قضاوت‌ های به نظر خود صددرصد صحیح ارائه می ‌دهند. این افراد نه تنها با جامعه مشکل دارند بلکه با خانواده و حتی خودشان نیز در کارزار همیشگی هستند و اگر بتوانند به ‌جای غرغرهای ذهنی، اسلحه ‌ای با میلیاردها تیر برمی ‌دارند و یک نفر را نیز در جهان زنده نمی ‌گذارند زیرا به نظر این شخصیت ‌ها تمام انسان‌ ها پوچ و بی ‌معنا هستند و اگر آن ‌ها تمام بشریت را نابود کنند هیچ اشکالی ندارد، چه کسی فردی را که برگ ‌های زرد یک درخت را می ‌ریزد ملامت می‌ کند!
جسپر در همان اوایل کتاب برای شناساندن روحیات پدر در مورد او می‌ گوید: «نتیجۀ اخلاقی همیشه یک چیز بود: اگر بدون فکر کردن باور عامه مردم را پیروی کنی، مرگی ناگهانی و هولناک در انتظارت است.»
و بعد در ادامه تأثیر جمله قبل روی جسپر به این شکل نمود پیدا می‌ کند: «سال‌ ها وحشت داشتم از این که درباره چیزی با کسی موافقت کنم، حتی این‌که ساعت چند است.»
تمام این فلسفه‌ بافی ‌ها نشان می ‌دهد شخصیت ‌پردازی این اثر این‌چنین است که با تمام خاص بودن اما خواننده صدای چند شخصیت را نمی ‌شنود و بیشتر می‌ توان صدای نویسنده را شنید که از دهان شخصیت ‌ها بیرون می ‌آید. حرف ‌هایی که جابه ‌جا تکرار می‌ شوند و گاهی آن ‌قدر شبیه یکدیگر می ‌شوند که معلوم نیست جسپر است یا پدر یا عمویش و حتی انوک...
استیو تولتز تلاش فراوانی کرده ‌است تا از منجلاب حوادث ساده و پیش‌ پا افتاده به ساحل اتفاق‌ های طلایی و باورپذیر برسد اما در کلیشه ‌هایی هم چون پنهان کردن شخصیت که تا آخر مرموز می‌ ماند یا در فصل اول تصاویر گنگستری و قتل و جنایت می‌ ماند، درست همان یکی از دو ملاکی که فیلم‌ های سینمایی را پرفروش و کتاب ‌های مبتذل را خواندنی می‌ کند، البته این امر منفور است در صورتی که در همین کلیشه‌ ها بمانند که در جزء از کل مانده است.
خواننده هوشیار باید از خود بپرسد آیا این ادعا که مترجم در مقدمه کتاب آورده است می ‌تواند شاخصه رمان خوب و عالی باشد یا خیر، ایشان در مقدمه بعد از تعاریف و فرش قرمز برای خود پهن کردن، می ‌گوید: «خواندن جزء از کل تجربه ‌ای غریب و منحصربه ‌فرد است. در هر صفحه ‌اش جمله ‌ای وجود دارد که می ‌توانید نقلش کنید...» بله، اگر یک اثر هنری ساختارمند، بخواهد در این حد بماند مانند این است که از آینه‌ بغل، چرخ، چراغ یک ماشین تعریف کنیم اما زمانی که می ‌خواهیم از این وسیله استفاده کنیم و بهره ‌ای برای تعالی روح ببریم می ‌بینیم این ماشین با این ظواهر فریبنده موتور ندارد و اصلاً راه نمی ‌رود و بیشتر برای همان نقل جملات پرمغز باید استفاده شود، همان بلایی که این روزها بر سر اندیشمندانی هم چون استاد شریعتی، انشتین، چارلی چاپلین و... در شبکه ‌های مجازی می ‌آید.
پایان
نویسنده متن: رضا وحید
تهیه و تنظیم: سایت هنر متعالی
تاريخ: ۱۳۹۴/۱۰/۹

کلیه حقوق سایت متعلق به هنر متعالی می باشد.
کپی برداری از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.