مدیریت | عضویت امروز: ۱۳۹۹ شنبه ۱۰ آبان
نشست هنرمتعالی

  



مشروح اخــــبار
ارسال به دوستان  نسخه چاپی
پایگاه هنر متعالی:
 انسان و پیله‌‌هایش
نقد و بررسی فیلم خواب زمستانی اثر نوری ‌بیلگه‌ جیلان - محصول 2014
فیلم‌ساز باید در جامعه خود زندگی و زیسته باشد. فیلم‌سازی که با زیست‌ نکردن و شهوت ساخت، با دیدن تعدادی فیلم یا خواندن تعدادی کتاب وارد این دنیا می‌شود، نمی‌تواند به عمقی از هنر و درکی از جامعه خودش برسد. ظلم در سال 1930 یا 1940 این‌گونه بود که شخصی به نام هیتلر دست به انسان‌‌سوزی و انسان‌کشی وحشیانه می‌زد و تعدادی نیز در این برهه می‌شدند مظلوم و تعدادی نیز ظالم بودند. انسان آن زمان می‌توانست راحت‌تر قضاوت کند که خوب کیست، بد کیست. ادبیات بعد از جنگ جهانی نیز مدام انگاره‌ای از بزرگ‌نمایی خیر و بزرگ‌نمایی شر بود. حال داستان‌نویسان مطرحی مانند همینگوی این موضوع را خوب پرورش و بازآفرینی می‌کنند و عده‌ای ساده از آن می‌گذرند.
آن روزها شاید به ذهن کسی خطور نمی‌کرد که روزی روزگاری جنگ پایان پذیرد و صلح در جهان فراگیر شود، البته صلح سرد و بدون خیر و شر. وقتی ما آرزو می‌کردیم ظلم تمام شود و خیر جهان را فرا گیرد، همه در صلح باشند، آن موقع آرزو بود و دست‌نیافتنی اما اکنون در عصر حاضر این آرزو را دست‌یافتنی می‌پنداریم. فیلم خواب زمستانی در آن زمانی که فقط آرزویی دست نیافتنی صلح در اذهان موج می‌زد قابلیت ساخت نداشت زیرا جبهه شر و جبهه خیر تقریباً مشخص بودند اگر منطقی و با فطرت به آن‌ها نگریسته می‌شد. وقتی مدام انسان‌ها جدال داشتند بین خیر و شر از فطرت و رفتارهای خودمان عقب می‌ماندیم. یک انقلاب باعث می‌شد انسان‌هایی که حتی با هم یک عقیده ندارند در جبهه تقابل با طرف مقابل قرار گیرند. حتی در انقلاب اسلامی ایران مشاهده می‌کنیم که کمونیست‌ها و مارکسیست‌ها هم‌سو با انقلاب و مردم بودند، ولی وقتی امام خمینی (ره) و ملت ایران، جمهوری اسلامی را انتخاب کردند خیلی از همان انقلابیون خط خود را جدا کردند و اسلحه برداشتند و حتی با دشمن این ملت و مرز و بوم مانند صدام دست دوستی دادند. در آمریکا نیز فیلم‌‌سازهای وسترن هنگامی که تابوی بدی از سرخپوست‌ها شکل می‌دهند و حتی وقتی پیش می‌آید تغییر موضع می‌دهند و طرفدار سرخپوست‌ها می‌شوند تنها خیر شر می‌شود و شر خیر. در فیلم رقصنده با گرگ اثر کوین کاستلر، سرخپوست را خوب و جبهه مقابل آن را بد نشان می‌دهند. خیر و شرهای خود را تغییر داده‌اند ولی تغییر رویکردی حاصل نشده است. هنوز تکلیف انسان با خودش مشخص نیست.
در جنگ تحمیلی همه ملت ایران یک هدف داشتند؛ پیروزی جنگ و شکست متجاوز، سال 68 اختلاف‌ها و شکاف‌های اصلی رخ می‌دهد. عده‌ای از افرادی که در جنگ بودند دیگر از یکدیگر روی برمی‌گردانند و افرادی که تا مدتی قبل در یک سنگر رزم می‌کردند عقاید و آرائشان مشتّت و متکثر می‌‌گردد. فیلم خواب زمستانی اثر نوری بیلگه جیلان فیلم همین زمان صلح است؛ البته صلحی سرد، نه خیر به آن معنای ایده‌ئالیسم در جهان وجود دارد و نه شری به آن معنا و آرامش نسبی بر جهان حاکم است. حال در این زمان نسبت و ارتباط بین انسان‌ها خیر است یا اکنون نیز خیر و شر وجود دارد؟ در این روابط انسانی آیا من تو را باور دارم، آیا تو من را باور داری، آیا خودم ظالم نیستم و به خویش ظلم نمی‌کنم؟ یا وقتی من حس و حالت خیر به خود می‌گیرم دیگر می‌شود خیر مطلق و مقابلم نیز می‌شود شر مطلق؟ این فیلم از همان ابتدا فلسفه مطلق بودن خیر و شر را از هم می‌گسلد. شخص و انسان در مقابل دشمن در خط مقدم خیر است آیا همین فرد در مقابل همسر، دوست، مادر و فرزند باز هم خیر است؟ این‌جاست که باید اسمی نیز از کتاب دختر شینا نوشته خانم ضرابی‌‌زاده آورده شود که صمد در مقابل دشمن ایران؛ عراق خیر است آیا در مقابل همسر و فرزندانش نیز خیر است؟ انسان در تمام ابعادش سنجیده می‌شود، شاید در یک بُعدش خیر است ولی در بعد دیگر شر است و ظلم می‌کند. فردی که سخنران چیره‌‌دستی است پشت تریبون و روی منبر برای مخاطبان، انسان خیر و مصلحی است اما برای همسر و فرزندانش نیز خیر است؟ جیلان در فیلم خود در مورد ذو وجوه بودن انسان سخن می‌گوید و این فیلم به جایگاهی می‌رسد که جایزه کن نیز برایش کم است.
جیلان می‌گوید انسان‌ها درون پیله‌ای قرار دارند که نمی‌‌توانند غیر از تجربه‌‌های روزمره خود را ببینند و قضاوت‌هایشان بر اساس تجربه زیستشان است. به عبارت دیگر انسان درون پیله‌ای است که نسبت به تجربیاتی که دارد می‌تواند قضاوتی نسبت به خودش و اطرافیانش داشته باشد. حتماً قضاوت‌های شخصی او و پیله او با پیله طرف مقابل و حتی کنار دستی‌‌اش متفاوت است. زمانی که انسان‌ها هر کدام درون پیله‌ی خود قرار گرفتند متوجه می‌شوند که دیگر نمی‌توان یکدیگر را درک کرد و همه خود را محق می‌دانند و طرف مقابل را ظالم. به عنوان مثال خواهر آیدین؛ نجلا نظر می‌دهد که اگر در مقابل شر با خیر عمل کنیم می‌توانیم این زمینه را مساعد کنیم که شخص از شر بودنش دست بردارد. این حرف و نظر از کجا سرچشمه می‌گیرد؟ از زمانی که این زن درون دنیای خود تنها شده و طلاق گرفته و اکنون به پشیمانی رسیده است. او می‌خواهد برای توجیه پیله تنهایی خود و تنیدن این پیله، برخوردی فلسفی و به ظاهر معقول داشته باشد تا خودش به آرامش و وجدان آسوده برسد. آیدین با این نظر مخالفت می‌کند، زیرا درون پیله‌ی خودش اگر مقابل شر ایستادگی نکند، ستمدیده می‌شود و به نجلا جواب می‌دهد که درون زندگی من مستأجر نقش درآمدزایی دارد. اگر آن پول را نگیرم چگونه ادامه حیات بدهم؟ یا نیهال درون پیله‌ی خودش به این نتیجه می‌رسد که آیدین بد است. با تجربیات و دیدگاه خودش خیر و شر برای خود ساخته و آیدین را طرف شر قرار می‌دهد و آن معلم روستا را طرف خیر. در تمام این پیله‌‌ها اگر به تنهایی درون زندگی خودشان مقایسه شوند مشاهده می‌کنیم که حق به جانب آن‌هاست ولی وقتی با دیگران مقایسه می‌شوند دیگر برای آن‌ها نمی‌توان حقی متصور بود. حال این کارگردان است که با تمام هنرمندی این پیله‌های از هم گسسته و گسیخته را کنار یکدیگر قرار می‌دهد و بدون قضاوت سطحی مخاطب را همراه خود می‌کند.
وقتی نویسنده یا فیلم‌ساز نوعی می‌خواهد روایت کند و اثر بسازد باید قبل از آن، پروسه و مراحل زیست انسانی را طی کند. جیلان و فیلمسازانی مانند آن که بسیار نادر هستند به متانت می‌رسند. هنگامی که با جامعه مواجه می‌شوند و نمی‌توانند خیر و شر را تمیز بدهند و متوجه نمی‌شوند که یک شخصیت می‌تواند در عین این‌که کمال خیر است، کمال شر نیز باشد. جیلان درون محیط خود به خوبی زیست می‌کند و به عمق و درکی می‌رسد که به متانت ختم می‌شود. ساخت این‌گونه فیلم‌ها متانت می‌طلبد وقتی پیله‌ها را تک‌ به ‌تک می‌سازد و مخاطب را وا می‌دارد به کشف و شهود برسد. ما هستیم که این مهره‌ها را کنار هم قرار می‌دهیم.
مهمترین عنصر فیلم خواب زمستانی این است که مهره‌‌ها را به سادگی کنار هم نمی‌گذارد. مخاطبی که درکی از سینما و روایت ندارد می‌گوید ارتباط معنی‌‌داری بین این مهره‌‌ها نیست و هر کدام پراکنده‌اند ولی وقتی این مهره‌های پراکنده را کنار هم می‌گذاریم به درک زیبایی‌شناسانه می‌رسیم. چند نمونه را به صورت محدود ذکر می‌کنم؛ برای شناخت نجلا چند مهره کنار یکدیگر می‌گذارد: یک، نجلا استدلال می‌آورد که باید با دشمن و مهاجم و سارق خوب برخورد کنیم. اگر او خواست پول ما را بزند مقاومت نکنیم. دو، فنجان نجلا شکسته است و او می‌خواهد خدمتکار را جریمه کند. سه، نجلا از شوهرش طلاق گرفته و او را به خاطر مشروب ترک کرده است. موارد دیگر نیز وجود دارد، زمانی که مخاطب این قطعات را کنار هم می‌گذارد به درد عمیق نجلا پی می‌برد و موضوعی را کشف می‌کند و تکانه‌ای در او به وجود می‌آید.
درباره شخصیت اصلی فیلم یعنی آیدین: یک، آیدین به دلیل اینکه در سایتش عکس تبلیغی با اسب گذاشته است می‌رود و واقعاً اسب می‌خرد تا بگوید من دروغگو نیستم. دو، آیدین به مستخدم تذکر می‌دهد که چرا نبودی و به میهمان‌ها خدمت نکردی؟! سه، آهسته و محتاط به دنیای همسرش سر می‌کشد. چهار، وارد هتل می‌شود و با جشن و میتینگی که همسرش گرفته مواجه می‌شود. پنج، دستش را جلو می‌آورد تا آن پسر بچه ببوسد. شش، در مشروب‌‌خواری او را می‌بینیم که با کراهت این کار را انجام می‌دهد. هفت، در مقابل معلم برخورد خاصی دارد و غیره. هنگامی که تمام این موارد را با هم نگاه می‌کنیم متوجه اتفاق معنا‌دار و ژرفی می‌شویم. کارگردان فقط این نقاط را می‌گذارد تا نقشه‌ای مقابل ما قرار دهد ولی مخاطب خودش باید راه برود و این جهان را کشف کند. کارگردان اخلاق را نسبی نمی‌کند. می‌گوید اخلاق مطلق است ما هستیم که نسبی برخورد می‌کنیم و انسان‌ها هستند که با رفتار خود خیر و شر به وجود می‌آورند وگرنه دروغ، دروغ است و بد.
فیلم درک ما را از انسانیت بالا می‌برد. قدرت درک ما را به انسان افزایش می‌دهد. می‌گوید این شخصیت عملی که انجام می‌دهد به ظاهر بد است آیا دیگر بد مطلق است و دیگر هیچ نقطه سفیدی در وجودش یافت نمی‌شود؟ و مخاطب شخصیت را درک می‌کند و این تفاوت بسیار زیادی دارد با حق دادن به شخصیت. ممکن است ما به فردی حق ندهیم و بگوییم حق نداشتی فلان کار را انجام بدهی اما او را می‌توان درک کرد که به خاطر نیازی که داشته است دست به دزدی زده است. نیهال از نظر دنیای بیرون و مردمی کار خوبی انجام می‌دهد و کمک می‌کند به مدرسه‌ای که دانش‌آموزهایش با دستکش داخل کلاس می‌نشینند ولی در هدف و عمق کار آیا خیر وجود دارد؟ نیهال در زیر پوشش کمک، به ارتباطش با معلم می‌اندیشد یا به طرزی خوش‌باورانه خودش را آرام می‌کند تا ابراز وجود کند و بگوید من هم هستم. ما این رفتارها را درک می‌کنیم ولی حق نمی‌دهیم به هیچ‌کدام. آیدین نیز عقیده دارد که هر شخصی باید تلاش کند تا به ثروت و آسایش برسد وقتی پول را روی میز نیهال می‌گذارد و به ظاهر به مدرسه کمک می‌کند به چه دلیل این کار را انجام می‌دهد و نیتش چیست؟ می‌خواهد خودش را به نیهال اثبات کند، اگر غیر از این بود باید قبلا این پول را می‌داد نه اکنون، حتی ننوشتن اسم خودش هم نوعی خود فریبی و بزرگ جلوه دادن است.
نکته برجسته دیگری که در خواب زمستانی چشم‌نوازی می‌کند این است که کارگردان در روایت کردن همان‌طور که اجازه می‌دهد مخاطب مهره‌ها را به یکدیگر ربط بدهد اجازه می‌دهد شخصیت‌های فیلم نیز این‌گونه باشند. یعنی نیهال درکش از آیدین به همین شکل است. شخصیت آیدین برای نیهال کاملا مشخص نیست و فقط می‌گوید من از تو این موارد را دیدم که خیلی باکمالاتی، خیلی با سوادی، خیلی روشنفکری ولی خودبینی و خودخواهی. فیلم‌ساز برای شخصیت درون فیلم مانند نیهال به این شکل نقاط روشنگری می‌گذارد و او را با این سوال‌ها روبرو می‌سازد که اگر آیدین بد است چرا اجازه می‌دهد من انجمن داشته باشم، چرا به من پول می‌دهد، چرا به من آزادی می‌دهد؟ و نقطه آخری نیز می‌گذارد این است که اسماعیل مست و پاتیل پول‌ها را داخل آتش می‌ریزد و همه را می‌سوزاند. حال نیهال به این فکر می‌کند که آیا آیدین حق دارد دلش برای این افراد نسوزد یا نه؟ و نیهال دیگر نمی‌داند چه کند، مخاطب نیز به همین نقطه می‌رسد. در این اثر هم با روشن شدن شخصیت روبرو است و شخصیت نیز همراه مخاطب روشن می‌شود.
فیلم‌ساز وقتی به متانت و درک عمیق از زندگی و جهان‌بینی می‌رسد، زندگی برای ما می‌سازد و جهان و انسان را برای ما شکل می‌دهد. مهم‌ترین شاخصه فیلم خواب زمستانی زندگی است. این فیلم‌ساز تأثیرات زیادی از چخوف گرفته است. در داستان دشمنان اثر چخوف، زن تکلیفش با شوهرش مشخص نیست و به تعبیر دیگر از شوهرش ناراضی است ولی مجبور شده با او ازدواج کند و به این زناشویی نیز ادامه بدهد. شوهر پزشک است ولی زن نگاه انتکتوال هنرمندی به همه چیز دارد. در قطعه‌ای از این داستان وقتی مرد وارد خانه می‌شود عده‌ای را می‌بیند در اطراف همسرش که مشغول بحث انتلکتیسم هستند و مرد را از میهمانی بیرون می‌کنند. این همان سکانسی است که در فیلم خواب زمستانی نیز مشاهده می‌شود. پس جیلان از چخوف تأثیر گرفته است و کسی حتی خود فیلم‌ساز نیز منکر این تأثیر نیست. حال به این نکته می‌پردازیم چه چیزی و چه برداشتی از هنر دیگران دزدی محسوب می‌شود و چه برداشتی دزدی نیست وآفرینش در هنر محسوب می‌گردد؟ سکانس تقلیدی دیگری جایی است که آیدین به قطار نگاه می‌کند. در فیلم آندره تارکوفسکی همین صحنه را مشاهده می‌کنیم. فیلم‌سازی که هنرمند است حتی صحنه و پلان را که می‌خواهد از فرد دیگری وام بگیرد ناخودآگاه است. آن را زندگی کرده و با گوشت و پوست خود آن را درک کرده است. برداشتی را که انجام می‌دهد ناخودآگاه در جهان‌بینی خودش از آن زاویه نگاه می‌کند. الهام به این معنا نیست که جهان‌بینی آن را کپی کرده است بلکه آن شات یا پلان را در خود زیست کرده است و با آن زیست به آن شات می‌رسد و اثر جدیدی خلق می‌کند.
موزیک باخ را در هر جایی می‌توان شنید ولی زمانی که آن را در فیلم سکوت اثر اینگمار برگمان می‌شنویم دیگر فیلم از باخ عبور می‌کند. جیلان نیز از شات‌ها و روایت‌های چخوف برای خلق جهان خودش استفاده می‌کند و این به صورت ناخودآگاه است؛ یعنی آیدین را با زور به آن صحنه و شات نمی‌کشاند بلکه آیدین در آن صحنه زیسته است. این جواب منتقدانی است که گاهی برای خرده‌گیری‌های سطحی همین موارد را درشت و بُلد می‌کنند و از این موارد دلیلی برای ضعف فیلم می‌سازند.
سرقت در فیلم را می‌توان شاخصه‌ی تارانتینو دانست که متأسفانه خیلی رشد حباب‌گونه نیز کرده است و همین حباب باعث فریب دادن افراد جوانی می‌شود که با سرقت از فیلم‌ها و سکان‌ها و پلان‌های طلایی فیلم‌های دیگر خود را هنرمند می‌پندارند. تارانتینو در فیلم جکی برون، پالپ فیکشن، علناً شات را بدون اینکه درونی‌اش کند بر می‌دارد و استفاده می‌کند. حال به این سوال می‌رسیم که چه فرقی میان تارانتینو و جیلان وجود دارد؟ در کار تارانتینو اول نگاه ما برمی‌گردد به فیلم قبلی که از آن برداشت شده است بعد وارد فیلم او می‌شویم اما در فیلم جیلان اول نگاه ما معطوف همین اثر می‌شود و ما را وارد دنیای اثر خودش می‌کند بعد می‌بینیم تارکفسکی نیز این‌چنین خلقی داشته است. نکته برجسته همین‌جاست تارکفسکی هم، چخوف هم این‌گونه ساخته‌اند ولی در آثار تارانتینو این حرف را نمی‌توانیم بزنیم. به بیان دیگر اگر صحنه‌ای از فیلم فرد دیگری برداشت شود و آن در دنیای همین هنرمند نیز وجود داشت این می‌شود اثر جدید و متفاوت و سرقتی صورت نگرفته است. تارانتینو همان صحنه را می‌آورد بدون ارتباط معنادار و اگر این صحنه را برداریم به کل اثر لطمه‌ای وارد نمی‌شود اما اگر صحنه میهمانی خواب زمستانی را برداریم فیلم از هم فرو می‌ریزد. فیلم‌ساز اگر شات را درونی خودش کند و از آن روایت بگذرد و به روایت خودش برسد می‌گوییم او کلیشه را شکست و رفت ولی اگر کلیشه استفاده کند و حس را به قبل برگرداند این می‌شود دزدی و سرقت ادبی.
نویسنده متن: محسن بدرقه
تهیه و تنظیم: سایت هنر متعالی
خواب زمستانی
 خواب زمستانی

خواب زمستانی
 خواب زمستانی
تاريخ: ۱۳۹۴/۹/۷

کلیه حقوق سایت متعلق به هنر متعالی می باشد.
کپی برداری از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.