مدیریت | عضویت امروز: ۱۳۹۸ جمعه ۱۵ آذر
نشست هنرمتعالی

  



مشروح اخــــبار
ارسال به دوستان  نسخه چاپی
 کتاب «پیامبر رحمت» منتشر شد
مجموعه داستان «پیامبر رحمت» با تصویرگری سمائه شریفی به همت دفتر نشر فرهنگ اسلامی منتشر شد.
مجموعه داستان «پیامبر رحمت» شامل سه داستان با عناوین «پیامبر رحمت» نوشته دنیا احمد بابوری، «تن‌ها کلمه» نوشته معصومه علیزاده صدقیانی و «یک سطل شیر شتر» نوشته سپیده شیخلو است که با تصویرگری سمائه شریفی به همت دفتر نشر فرهنگ اسلامی روانه بازار نشر شده است. در بخشی از داستان «پیامبر رحمت» می‌خوانیم: «چند ساعتی بود که تنها شده بودی. سردی و سوز هوا را که احساس کردی، فهمیدی شب شده است که در خانه به صدا درآمد. پایت را روی پله‌ها می‌کشیدی. به سختی پایین آمدی. به سمت در حیاط رفتی، در ره که باز کردی، باز هم صدای پیامبر بود. قبل از اینکه حرفی بزنی با صدای مهربانش گفت: دنبالت آمده‌ام که با هم به مسجد برویم از شدت خوشحالی نمی‌دانستی چه کار کنی. پایت را بیرون گذاشتی پیامبر دستت را گرفت و به طنابی که کنار برد، چسباند و گفت: از این به بعد دیگر گم نمی‌شوی. دستت را که به این طناب بگیری درست به مسجد می‌رسی. دوست داشتی او را ببینی، دستانش را ببوسی و محک او را در آغوش بگیری.» داستان «تن‌ها کلمه» مربوط به پیدا کردن دایه برای پیامبر(ص) می‌شود که مادرش آمنه، شیری در سینه‌اش نداشت و به دنبال زنی بودند که بتواند به محمد(ص) شیر بدهد. در بخشی از این داستان آمده است: «به چهره پسرش خیره شد که داشت با اشتها شیر می‌نوشید. سرش را بالا آورد و پرسید نامت چیست؟ بغض گلویم را به زحمت قورت دادم و گفتم: حلیمه. پرسید: حلیمه سعدیه؟ سر تکان دادم. بوسه‌ای که بر پیشانی‌ام زد تمام دلهره و ناامیدی‌ام را شست. به راه افتادیم حال آمنه تمام دنیا را بر سرم آوار می‌کرد و می‌دانستم جدا کردن جگر پاره‌ای از مادرش کار آسانی نیست. همان طور که می‌رفتیم با پا‌های تاول زده و ناتوانش دنبال ما می‌دوید تا اینکه با زانوهایش به زمین افتاد کلمه‌ای که آخرین بار از او شنیدم محمد بود.» داستان کوتاه «یک سطل شیر شتر» نیز به دوران کودکی پیامبر اشاره دارد و در بخشی از آن آمده است: محمد را در آغوشت فشردی و گفتی: مانند مادر خودت از تو مراقبت می‌کنم. هوا کمی تاریک شده بود شب را چادر زدید. موقع خواب زیر لب زمزمه می‌کردی: آمنه بیچاره شب را چگونه بدون بچه‌اش می‌خوابد؟! سپیده‌دم بود هنوز نمی‌شد ماه را در آسمان دید. حارث با هانی، کنار پسرت خوابیده‌اند و با پچ پچ گفتی: حارث! حارث بلند شو! باید برویم؛ و دستت را چند بار آرام به شانه راستش زدی و گفتی: بلند شو! خمیازه‌ای کشید و گفت: چه می‌خواهی حلیمه؟ یادت رفته این کودک پیش ما امانت است؟!...» کتاب «پیامبر رحمت» به همت دفتر نشر فرهنگ اسلامی، در هزار نسخه و با بهای ۱۲ هزار تومان برای مخاطب نوجوان روانه بازار نشر شده است.
تاريخ: ۱۳۹۸/۴/۲۶

کلیه حقوق سایت متعلق به هنر متعالی می باشد.
کپی برداری از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.