مدیریت | عضویت امروز: ۱۳۹۹ پنج شنبه ۱۶ مرداد
نشست هنرمتعالی

  



مشروح اخــــبار
ارسال به دوستان  نسخه چاپی
نقد فیلم نجات سرباز رایان/ سید مجتبی نریمانی:
 تاوان آزادی
جنگ جهانی دوم موضوعات و بحث های اساسی ای را در جوامع سیاسی، منابع مکتوب، صوتی و تصویری به خود اختصاص داده است، در این میان استیون اسپیلبرگ با فیلم نجات سرباز رایان در پیشانی اعتبار منابع تصویری، قرار گرفته است

 

چکیده:

جنگ جهانی دوم موضوعات و بحث های اساسی ای را در جوامع سیاسی، منابع مکتوب، صوتی و تصویری به خود اختصاص داده است، در این میان استیون اسپیلبرگ با فیلم نجات سرباز رایان در پیشانی اعتبار منابع تصویری، قرار گرفته است، از این رو نویسنده بر آن شده است تا به نقد و بررسی این فیلم که از شاهکارهای سینمای جنگ نیز به حساب می آید، بپردازد.

نویسنده پس از بیان عوامل و داستان فیلم، جانمایه این شاهکار را به سه بخش اساسی "جنگ در ساحل"، "دریافت ماموریت برای نجات سرباز رایان" و "برخورد با رایان و نجات پل از دست آلمان‌های نازی" تقسیم کرده است، ودر هر بخش به مهم ترین مطالب محتوایی و تکنیکی پرداخته است.

کلید واژه:

اسپیلبرگ، نجات سرباز رایان، جنگ جهانی دوم، آزادی، نقد، یهود


 

نقد فیلم نجات سرباز رایان

عوامل:

کارگردان: استیون اسپیلبرگ، تهیه کننده: استیون اسپیلبرگ، یان برایس، مارک گوردون، گری لوینسون، نویسنده: رابرت رودات، بازیگران: تام هنکس[1]، ادروارد برنز، تام سایزمور، بری پپر، آدام گولدبرک، جیوانی ریبیسی، مت دیمون، وین دیزل، پل جیاماتی، موسیقی: جان ویلیامز، تدوین: مایکل کان، ساخت واکران: ایالات متحده: 24 ژوئیه، 1998 م، مدت: 170 دقیقه، زبان: انگلیسی، بودجه: 000/000/70 دلار.

داستان فيلم:

پرچم آمریکا در آسمان به اهتزاز در آمده است باد پرچم را به هر سویی می‌خواهد می‌برد، در سایه‌‌ی این پرچم پیرمردی منقلب شده را می‌بینیم که گویی در درون حرف بسیار دارد، دلتنگی در چهره‌ی او نمایان است؛ اشک در چشمانش جمع شده است و به آرامی‌به سوی قبرستان حرکت می‌کند، نظم خاصی در قبرستان حاکم است قبرها همه بر اصول معماری و نظم خاصی چیده شده است، در حقیقت نظم نظامی بر قبرهای آنها هم حکم فرمان است، پیر مرد به سوی یک قبر حرکت می‌کند و به زانو در می‌آید و ناگهان فلاش بکی به ساحل اوماها ششم ژوئن 1944 حمله‌ی نیروهای متفقین به سواحل نرماندی می‌زند.

همگی در قایقها نشسته‌اند صدای گوش خراشی از موتور کشتی به گوشمان می‌رسد، باد شدیدی همراه با باران بر سر سربازان می‌تازد و آن ها را آماده می‌کند، سیاهی خاصی فضا را در برگرفته است؛ وحشت سربازان را فرا گرفته است خبری از قهرمان همیشگی نیست، یکی دستانش می‌لرزد یکی دعا می‌خواند و دیگری استفراغ می‌کند؛ فرمانده آخرین توصیه‌ها را به سربازان می‌کند. صدای خمپاره‌هایی که در اطراف قایق‌ها می‌خورد بیننده را آماده برای حادثه‌ای تلخ وناگوار می‌کند؛ ناگهان در قایق باز می‌شود آهن (تیر)، آهن (کلاه) را از پای در می‌آورد، کلاه‌ها دیگر تحمل مقاومت در مقابل گلوله ندارند، همهمه‌ای به پا می‌شود سربازها به درون دریا شیرجه می‌زنند، آنجا را سکوت مرگباری فراگرفته است، ناگهان تیرها آب را شکافته و ردی از خود را در آب نقش می‌بندند، و سربازی را از پا در می‌آورد، در میان رنگ آبی دریا خط هایی قرمز رنگ نقش می‌بندند، از این جاست که اسپیلبرگ داستانی هولناک‌تر را برای ما روایت می‌کند؛ به ساحل نزدیک‌تر می‌شویم عده‌ای از سربازها تکه تکه می‌شوند و عده‌ای به راه خود ادامه می‌دهند، ناگهان صدا قطع می‌شود گویی که دیگر گوشمان صدایی نمی‌شنود، واین ماجرا بارها تکرار می‌شود، دوربین بالا و پایین می‌شود، گویا بیننده سربازی از سربازهای متفقین در ساحل است که او هم از این رگبارها نجات یافته است، وحالا پشت سنگری آرام گرفته است، و به اطراف نگاه می‌کند و قطعه قطعه شدن هم قطاری‌هایش را شاهد است، فریادهای آنها برای از دست دادن دوستانشان دل هر آدمی‌را خون می‌کند، هر آن امید می‌رود که این جنگ خونین زودتر تمام شود؛ دیگر چشم را توان دیدن و گوش را توان شنیدن نیست (قطع شدن چند بار صدای فیلم)، صدای خدا، خدا همه جا را فراگرفته است، زیرا همه مرگ را در کنار خود حس می‌کنند، و لذا از خدا طلب بخشش می‌کنند.

سرباز تک تیراندازی نظر همه را به خود جلب می‌کند که برای زدن هر تیری از خدای خود استمداد می‌گیرد، شاید تنها چیز مسخره در این فاجعه‌ی انسانی دکتری است که مجروحان را معاینه می‌کند، و برای همه‌ی آنها مرفین را تجویز می‌کند.

ناگهان ورق بر می‌گردد، و از این جاست که صدایی بر ساحل طنین افکن می‌شود که: «الان نوبت ماست». قلع وقمع نازی‌ها شروع می‌شود، تاوان کشتارشان را بسیار زود باید پس بدهند ... بالاخره سکوت همه جا را فرا می‌گیرد خبری از حرکت گلوله ها نیست، و پس از جنگی سخت آرامشی بر ساحل حکمران می‌شود که این سکوت با دیدن مرده‌ها و عوض شدن رنگ آب دریا دوباره روان هر بیننده‌ای را به درد می‌آورد.

از اینجا کاتی به مرکزی می‌زند که در آنجا نامه‌هایی کلیشه ای برای خانواده هر سرباز کشته شده می‌نویسند، و ارتش را در غم آن خانواده شریک می‌دانند. ولی دوربین توجه ما را به زنی جلب می‌کند که اضطراب او را فرا گرفته است و گویا قصه‌ای ناگوار را فهمیده است که دیگران از آن بی اطلاعند؛ آری او فهمیده است که از چهار برادر که در جنگ آمده‌اند سه نفر کشته شده است وفقط یک نفر از آنها ممکن است زنده باشد؛ کرنل دستور پی‌گیری هر چه سریع‌تر را صادر می‌کند، ومتذکر می‌شود به هرگونه‌ای که هست باید برادر چهارم یعنی سرباز جیمز فرنسیس رایان (مت دیمون) نجات پیدا کند.

سروان میلر (تام هنکز) این ماموریت را می‌پذیرد و با گروهی ۸ نفره به دنبال سرباز رایان می‌روند. در میان راه به یک عده از سربازان آلمانی می‌خوردند که آنها را می‌کشند و یک نفر از یارانشان را از دست می‌دهند، ولی یک اسیر هم می‌گیرند که قصد کشتن او را دارند ولی آپهام که یک مترجم است - واصلا کسی را نکشته - بقیه را متقاعد می‌کند که نباید این سرباز را کشت، بالاخره تصمیم برای رها کردن او می‌گیرند و در ادامه این سوال دائم در پیش روی آنها است که آیا برای نجات جان یک نفر می‌ارزد چند نفر کشته شوند؟ و اصلا جان انسان چه قدر ارزش دارد؟ وحتی باعث اختلاف میان گروه می‌شود که با مدریت میلر گروه از هم نمی‌پاشد.

بالاخره بعد از دردسرهای فراوان واشتباه گرفتن یک رایان دیگر با رایان اصلی سرباز رایان را پیدا می‌کنند، ولی او حاضر به بازگشت نمی‌شود و ترجیح می‌دهد تا بمیرد و پل را به دست آلمان‌ها ندهد، کاپیتان و افرادش تصمیم می‌گیرند آنجا بمانند و همراه رایان و سربازان دیگر پل نورماندی را بگیرند، جنگ سختی بین آنها و آلمان‌ها در می‌گیرد، ولی به سبب تدابیر میلر سرانجام پل از دست آلمان‌ها حفظ می‌شود.

نیم نگاهی به فیلم:

تاوان آزادی

فیلم نجات سرباز (سرجوخه) رایان یکی از شاهکارهای جنگی راوی کننده ی جنگ جهانی دوم در تاریخ سینمای جهان محسوب می‌شود. این فیلم بر اساس پرونده‌های مربوط به خانواده‌های چهل و پنج پسر از دست داده در جنگ جهانی دوم شکل گرفته، وداستانی مستند گونه را بیان می‌کند، ولذا اسپیلبرگ برای هر چه بهتر به تصویر کشیدن این واقعیت تلخ تاریخی دست به کارهایی می‌زند، که علاوه بر مستند گونه بودن آن دل هر بیننده ای را به لرزه می آورد، که موارد زیر را می توان از جمله آن بر شمرد:

1- اردویی که برای بازیگران خود قبل از آغاز فیلمبرداری قرار داده است، البته نه یک ارودی تفریحی بلکه اردویی سخت و طاقت فرسا که در آن باید قبل از طلوع بیدار باشند، خواب در شبانه روز فقط سه ساعت و پیاده روی 6 مایل در هر روز و آموزش‌های نظامی‌که خود ماکتی از جنگ برای بازیگرانی است، که تا به الان حال و فضای آن زمان و سختی‌‌های آن را درک نکرده‌اند. این اردو به حدی طاقت فرسا بوده است که کامینسکی در مورد گریم آنها می‌گوید: «از نظر تست گریم، مجبور نبودیم زیاد فیلمبرداری کنیم بازیگران پس از تجربه‌ی اردوی نظامی‌حسابی درب و داغان شده بودند»[2].

و یا ادوارد برنز بازیگر این فیلم می‌گوید: «این بدترین تجربه‌ی زندگیم بود از لحاظ فیزیکی بسیار خسته کننده بود، شب ها هوای دما در حدود 45 درجه کاهش می‌یافت، در تمام طول روز در حالی که گشت هایی شش مایلی و مانورهای شبانه و پاک کردن اسلحه را انجام می‌دادی، خیس باران می‌شدیف و پس از بازگشتن به سراغ بخاری می‌رفتی و سعی می‌کردی تا حد ممکن یونیفورمت را خشک کنی، و بعد از آن می‌توانستی سه ساعت بخوابی، واقعا ارزش نداشت که یونیفورمم را از تن در آورم، چون مجبور می‌شدم همان یونیفورم سرد و مرطوب را صبح به تن کنم».[3]

2- استفاده از کوله و اسلحه‌های واقعی و سنگین برای بازیگران تا هر چه می‌شود در شبیه سازی و درک خستگی جنگ جویان و واقع شدن در فضای جنگ جهانی دوم به آخرین حد خود برسد، کامینسکی در این مورد هم سخن جالبی دارد: «چون کوله پشتی‌های بازیگران پر بود وتفنگهای‌شان واقعی وسنگین بود، پس از دو هفته فیلم‌برداری دیگر نیازی به گریم دوباره‌ی آنها نبود چون دور چشم های‌شان طوقه‌های کبود ایجاد شده بود» [4]

3- ساختن فیلم به صورت رنگی است تا کاملا رنگ قرمز خون چشم بیننده را تحت تاثیر قرار دهد، این کار نو و جدیدی در این گونه از فیلم‌های مستند گونه محسوب می‌شود، زیرا مرسوم آن است که برای هرچه بهتر به تصویر کشیدن این موضوعات فیلمبرداری آن نیز سیاه وسفید باشد.

4- استفاده از دوربین روی دست آن هم در 90 درصد از فیلم که این امر توانسته طبیعی ترین سكانس جنگی تاریخ سینما را خلق كند.

5- اجتناب از قهرمان پروری که در فیلم شده نیز خود بر مستند بودن آن افزوده کرده است، چون نفس قهرمان پروری خود فیلم را از فضای رئالیستی فیلم دور کرده و باورش را برای مخاطب به عنوان حقیقتی راستین سخت می‌کند، ولذا شخصیت‌های نجات سرباز رایان واقعی و ملموس به نظر می‌آیند، در دید کلی می‌توان این شاخصه ها را در تمامی‌آنها دید:

1- ساده و معمولی، 2- خسته، 3- با لباس های کثیف، 4- آشفته، 5- در لجن می‌خوابند، 6- اشتباه می‌کنند، 7- با هم اختلاف نظر دارند و...

به نظر بعد از این همه تدابیر اخذ شده هیچ بننده ای آرزو دیدن دوباره ی جنگ را ندارد، واسپیلبرگ بسیار عالی به هدف خود رسیده است.

از مستند گونه بودن فیلم که بگذریم جانمایه‌ی این فیلم را به سه مقطع مهم و کلیدی می‌توان تقسیم کرد:

1- مقطع اول جنگ در ساحل

2- قسمت دوم دریافت ماموریت برای نجات سرباز رایان

3- قسمت آخر برخورد با رایان و نجات پل از دست آلمان‌های نازی است.

قسمت اول: اسپیلبرگ برای نشان داده چهره‌ی ناشایست جنگ بیننده‌ی خود را در محیطی بسیار آرام، - در کنار دریایی که نمادی از آرامش، و سبزه‌هایی که آنها نیز نمادی از زندگی هستند- قرار می‌دهد، وقبرستانی که نظم و انظباط درش موج می‌زند، سپس مخاطب خود را از این فضای سفید و زندگی بخش به فضای تاریکی به گذشته می‌برد، و آن جنگ وحشتناک و دلخراش را در ساحل نشان می‌دهد که دل هر بیننده‌ای را تکان می‌دهد؛ در حالی که می‌شد فیلم از همان ابتدا در جنگ باشد و از آنجا شروع شود، اسپیلبرگ با اینگونه شروع کردن داستان می‌خواهد، چهره‌ی واقعی کثیف جنگ را به ما بدهد، و به نظر او در این کار بسیار هم موفق بوده است. و در چند صحنه‌ی دیگر بسیار زیبا این موضوع را پرداخت داده است.

از جمله‌‌ی این موارد که به نظر می‌رسد تعریفی از جنگ را در خود نهفته است می‌تواند به ابتدای فیلم اشاره داشت که ابتدا ارتش را نشان می‌دهد که نمادی از قدرت حاکم است و سپس فرمانده که خود نماد قدرت ارتش است را به نمایش می‌کشد، و بعد از آن کاتی به دستان لرزان این فرمانده (که باز این دست خود کنایه‌ای از قدرت هر انسان است) می‌زند و این صحنه چندین بار دیگر در مقاطع مختلف فیلم نشان داده می‌شود، و علاوه بر این همه نشان دادن دست به صورت کلوز آپ باز هم برای اهمیت دادن اسپیلبرگ به این موضوع شاهد هستیم که در قسمتی از فیلم سرباز به کنایه می‌گوید: «فرمانده دست شما به فرمان شما نیست».

این به هم ریختگی علاوه بر این که در شخصیت‌ها که نمادی از قدرت حاکم که همان ارتش هستند، در موارد دیگر نیز موجود است، مانند فیلم‌برداری که در آن‌ نیز این موضوع مشاهده می‌شود، استیونس فیلمبردار این فیلم می‌گوید: «اگر برای یک صحنه دو دوربین همزمان داشتیم، عمدا لنزهای آن را ناهماهنگ می‌کردم، و یکی را با لایه سرعت بالا ودیگری را بدون این لایه به کار می‌بردم، این طوری یک نوع ضعف یکنواختی در کیفیت تصاویر ایجاد می‌شد و این احساس را القا می‌کرد که همه چیز آشفته و در هم بر هم است.» [5] علاوه بر تغییر لنزهایی که انجام شده است، تکان دادن دوربین به این طرف و آن طرف و لرزه‌هایی که در دوربین با هر انفجار اتفاق می‌افتد بر این بی‌نظمی‌و آشوب تاکید بیشتری می‌کند.

این به هم ریختگی‌ها حتی از دیالوگ‌ها هم پیدا است، مثلا جایی که سرباز می‌پرسد فرمانده کجا بریم؟ و فرمانده در جواب می‌گوید : فقط از اینجا دور شویم. و یا صحنه‌ی بعدی یک نفر می‌پرسد فرمانده کیه؟ یک سرباز می‌گوید: قربان خود شما فرمانده هستید.

می‌توان این لرزش ارتش آمریکا را نشانی از ترس در مقابل جنگ عنوان کرد، و جنگ را باید فاجعه‌ای لقب داد، که حتی آمریکا که از بزرگترین کشورهای قدرتمند است، باز در مقابل آن اینگونه به زانو در آمده است، که این هدف به طور کامل با نشان دادن تصاویر دلخراش وهولناک 25 دقیقه‌ی اول کاملا بیان شده است، بر خلاف فیلمهای ایرانی که اکثر مواقع از جنگ یک تصویر مضحکه‌ای به انسان می‌دهد که هر انسان آرزوی آن جنگ را می‌کند.

اسپیلبرگ با تمامی‌این تاکیدات ولی باز هم دلش نمی‌آید به راحتی از این موضوع بگذرد وحتی در آخرین لحظه یک لانگ شاتی را از ساحل نشان می‌دهد، که میان آب دریا و ساحل خون فاصله شده است، که می‌تواند معنای آن این باشد که آب دریایی که نماد و مظهر کامل پاکی است باز هم نمی‌تواند این کثیفی جنگ را از بین ببرد و حتی شاهد آن هستیم که رنگ آب دریا هم به رنگ خون کثیف شده است. همه ی اینها بر فهم واقعیت جنگ بسیار به ما کمک می‌کند.

می‌توان به جرات گفت این بخش از فیلم جزء شاهکارهای سینمای رئالیستی است واز آن به عنوان بهترین نمونه‌ی این سبک نیز می توان نام برد، چون صاحبان این اندیشه.معتقدند: زندگی واقعی به اندازه کافی رمانتیک است، - لذا لازم نیست در آن غلو شود و یا از واقعیت های آن فرار کرد- به شرط آنکه خوب نگریسته شود.- یعنی زاویه دید هنرمند به واقعیات است که جنبه ی هنری به واقعیت می بخشد، پس بهتر است بهترین زاویه دید را به واقعیت ها داشته باشیم.- همین طور که در این فیلم نیز شاهد آن هستیم که نگاه آن قدر هنری و رمانتیک هست که به یکی از پر فروش ترین فیلم ها نیز تبدیل می شود.

در این بخش فیلم از نظر تکنیک هیچ فرو گذاری نشده است و با حرکت دوربینی که به دست گرفته شده است و با نشان دادن تیرهایی که از همه جا به سوی سربازها می‌آید و تکه تکه شدن سرباز‌ها، همه و همه به بهترین نحو ممکن نشان داده شده است.

از موارد دیگر تکنیکی این قسمت فیلم نور پردازی فوق العاده آن است که در خدمت موضوع به کار گرفته شده است، به گونه ای که آن قدر نور در صحنه ها کم است که همه چیز مرده، کثیف و تاریک نشان داده می‌شود، ودودهای سنگین، سیاه و غلیظ موجود در صحنه که از تابش نور خورشید جلوگیری کرده است، حتی صورت‌های سیاه و آلوده سربازان، همگی اینها به نور پردازی فوق العاده در فیلم کمک کرده است. از این قاعده فقط چشمهای خیره شده‌ی سربازان مستثنی شده است که گویی در این تاریکی جنگ می‌خواهند با مخاطب خود حرف بزنند، این نور کم که باعث سیاهی فضا شده است حس واقعی یک جنگ را کاملا به مخاطب منتقل می‌کند، که خود این از شاهکارهای تکنیکال موجود در فیلم است.

و یا زاویه دید دوربین، که کاملا برنامه ریزی شده است، تا زمان قلع و قمع شدن سربازان آمریکایی است زاویه دوربین آنها را از بالا نشان می‌دهد، و تسلط آلمان‌ها را بر آنها چندین بار به تصویر می‌کشد ولی بعد از آن وقتی که ورق بر می‌گردد زاویه دید دوربین نیز عوض شده و این بار آلمان‌های نازی هستند که از بالا نشان داده می‌شوند، تا این بار آنها از منظر دوربین تحقیر شوند، از این رو آلمان‌ها اکثرا در سنگرهای زیر زمینی نشان داده می‌شوند که بر آنها آمریکایی‌ها تسلط کامل دارند، تا این حس کاملا به مخاطب القاء شود.

می‌توان جانمایه‌ی قسمت اول فیلم را از دید محتوایی تعریف اسپیلبرگ از جنگ دانست که جنگ را به عنوان یک فاجعه‌ی دیوانه وار، دردناک و وحشتناک می‌داند که شوخی با هیچ کس ندارد حتی اگر یک طرف جنگ آمریکا ابر قدرت جهان باشد.

قسمت دوم فیلم که در مورد دریافت ماموریت نجات سرباز رایان است پنج بحث بسیار کلیدی را از نظر محتوایی مطرح می‌کند.

اول تاکید بر مادر که نمادی از وطن است و چندین بار بر این تاکید می‌کند:

1- درهنگام کشته شدن سربازها یکی از سرباز‌ها مادر را چندین بار صدا می‌زند.

2- وید وقتی می‌خواهد بمیرد مادر را صدا می‌زند و جان خود را از دست می‌دهد، مانند مسلمانان که در آخرین لحظات خود مامور به گفتن اعتقادات خود هستند گویا این‌ها هم در آخرین لحظات عمر خود مادر که نماد وطن است را صدا می‌زنند، و اینها وطن پرستی خود را که تنها محرک برای جنگ است را بارها بیان می‌کنند.

بحث دوم بیان فلسفه فایده باوری[6] است، به این معنا که انسان ها موجوداتی در جستجوی لذت وپرهیز از رنج هستند، که این را نوعی سعادت می دانند، پس در نتیجه خوب و بد نامیدن عمل در لذت بردن و نبردن در آن عمل است، در نتیجه هدف انسان ها بنابر این فلسفه ایجاد چیزی آن جهانی وماورائی نیست، بلکه رسیدن به نتیجه ای بالفعل در این دنیا و ایجاد تغییراتی ملموس در زندگی آنها است، نتایجی که می توان آن را به نحوی اندازه گیری کرد، در این نظریه برای اندازه گیری کارها به سعادت و شقاوتی که ایجاد می کند نگاه می شود، و در صورتی که کاری دارای شقاوت و سعادت باشد، اگر در مجموع بیشترین سعادت را در مقایسه با اعمال دیگر بیافریند، می توان آن را عملی خوب و نیکو محسوب کرد، اسپیلبرگ این فلسفه را به زیبایی از زبان سربازان بیان می کند، فلسفه ای که بارها توسط گروه 8 نفره تکرار می‌شود:

«که آیا جان یک نفر مگر چه قدر ارزش دارد؟ آیا 8 نفر هم می‌توانند فدای جان یک نفر بشوند و یا نه؟ خدا کند که این رایان ارزش این را داشته باشد، خدا کند که به خانه برود و دردی را دوا کند یا حداقل یک لامپ کم مصرف تر و یا چیزی مثل آن را اختراع کند».

این نوع تفکر فایده باورانه است، پس اگر رایان نهایتا یک کار خوب برای بشریت انجام دهد، (سعادتی که بیان شد) آنگاه به رغم همه ی این مشکلات و خطرات موجود در ماموریت، نجات سرباز رایان توجیه خواهد شد.

ولی مطلب سوم که بسیار زیرکانه به آن اشاره می‌شود زیر سوال بردن قانون در امان بودن اسیرانی است که خود را تسلیم دشمن می‌کنند، در حقیقت با تصاویر و دیالوگ‌های مختلف این قانون را به تمسخر می‌گیرد که می‌توان به موارد زیر اشاره‌ای داشت:

1- در اوائل فیلم شاهدیم که وقتی سربازهای آلمانی دست های خود را به نشانه ی تسلیم بالای سر خود می برند و اسلحه ها را روی زمین می گذارند، دو سرباز آمریکایی آنها را می‌کشند، و یک دیالوگ تکان دهنده را بیان می کنند، به این مضمون که سرباز اولی می گوید : «این سرباز آلمانی چی میگه؟». سرباز دومی با تمسخر می‌گوید : «می‌گه من داشتم غذا می‌خوردم».

2- و یا در جایی که گروه هشت نفره با اصرار آپام (که نمادی از انسان‌های روشنفکر وقانون‌مدار است که فقط در کتاب به دنبال زندگی واقعی است) و تلاشهای خود آلمانی که به هیتلر ناسزا می‌گوید و هر چه بلد است بر زبان می‌آورد تا او را رها کنند، ولی همان سرباز رها شده در آخر فیلم باز می‌گردد و 3 نفر از اینها را می‌کشد و آپام که یکی از حامیان رهایی او و حق اسرا است خود با تمام افکاری روشنفکرانه‌ای که دارد می‌فهمد این قانون چه قدر مسخره است ودر دفعه‌ی دوم که آن اسیر را می‌بیند، او را می‌کشد.

از نکات جالب توجه دیگر این فیلم گروه 8 نفره‌ای است که مامور نجات سرباز رایان هستند، که با شخصیت پردازی فوق العاده‌ای که انجام شده است، شاهد هستیم این 8 نفر هر کدام نماینده‌ی قشر خاصی از مردم هستند:

1- یکی از آنها که می‌توان وجود او را کاملا سیاسی دانست سرباز یهودی است، که در این ماموریت جزو این هشت نفر است، و در حقیقت تاکید بر داشتن نقش به سزای یهودیان در این پیروزی تاریخی در جنگ جهانی دوم است، اسپیلبرگ با این کار خود یک شجره‌سازی را برای صهیونیست‌ها برای حضور در جنگ جهانی دوم درست کرده است.

این موضوع یکی از مهم ترین موضوعاتی است که مورد توجه منتقدین قرار گرفته است، واساس این فیلم را یک شجره سازی برای صهیونیست می دانند. ولذا است که متفکران صهیونیستی معتقدند:

«اگر تدابيرى را كه در مورد مطبوعات انديشيده‏ايم، به مرحله اجرا درآوريم، ذهن و فكر غيريهوديان به تسخيرمان درمى‏آيد و آنان وقايع جهان را از پشت عينكهاى رنگينى كه ما به چشم آنها مى‏گذاريم، مى‏نگرند»[7].

2- نفر دوم ریبن است، که اصلا به این دنیا هیچ احساس خوبی ندارد ودائم در حال زدن نفوس بد است، ودر نهایت همه چیز را پوچ و بیهوده می‌داند، ریبن را می‌توان نماینده‌ی قشر پوچ‌گرا دانست.

3- نفر سوم آپام است که نماینده‌ی قشر روشنفکر است، مردی که به چند زبان خارجی مسلط است و تا به حال کسی را نکشته و حتی روی وید (جزء گروه هشت نفره) که در حال جان دادن هم بود توان ریختن آب را ندارد، و همیشه سرش در کتاب است و همه چیز را می‌خواهد از کتاب پیدا بکند، آپام همیشه از این گروه جدا است حال یا با فاصله گرفتن از آنها و یا با شریک نبودن در کشتن.

4- قشری هم مثل فرمانده میلر است که هدفی را برای خود معین کرده است و به دنبال رسیدن به آن هدف غایی خود است.

5- عده ای هم خود هیچ هدف و یا عقیده‌ای از خود ندارند بلکه خودشان را فقط ملزم به اجرای فرمان فرمانده می‌دانند و در حقیقت هیچ اختیاری را برای خود متصور نیستند و به همین ترتیب افراد دیگر نماد‌های شخصیت‌هایی دیگر در جامعه‌ی آن زمان آمریکا هستند.

نکته‌ی دیگر این بخش از فیلم استفاده‌ی اسپیلبرگ از دخترکی در شهر مخروبه است، به نظر اسپیلبرگ کودکان شاهدان ضروري و بهترين ناقلان احساساتي هستند، چون کودکان در بيان احساسات شان صادقند و خودسانسوري نمي‌کنند، وهر چه را که به ذهن‌شان مي‌آيد بر زبان مي‌آورند، واین رویه را در فیلم فهرست شیندلر هم شاهد هستیم که دختر بچه‌ای با لباس قرمز در آن فیلم موجود است.

در بخش دوم از نظر تکنیک چند صحنه‌ی کلیدی را دارد مانند آنجایی که می‌خواهد باران بیاید ابتدا مدیوم شاتی از برگی به ما می‌دهد که روی آن قطره‌ای از باران می‌چکد و بعد همین طور تندتر می‌شود و یک باران کامل را شاهد هستیم.

و یا در صحنه‌ای که تک تیر انداز آلمانی می‌خواهد تک تیرانداز آمریکایی را بزند و ناگهان تیر از درون دوربین به چشم او می‌خورد که آن صحنه فوق العاده زیبا و چشم نواز است.

در این بخش هم نور پردازی فوق العاده ای انجام شده است، که این نور پردازی در سه قسمت از فیلم بیشتر جلوه می‌کند

1- اول در زمانی که اتاقی بزرگ را در آمریکا نشان می‌دهد که در آن مشغول به نوشتن خبر مرگ سربازان به خانواده‌ها هستند، شاهد تابش فوق العاده زیبای خورشید در صحنه‌ها هستیم که این قسمت (آمریکا) را از بقیه فیلم جدا کرده است، همان طور که بیان شد در ابتدای فیلم با ایجاد موانع در مقابل تابش نور خورشید قصد بیان مرده بودن فضا را داشته است ولی در اینجا با این تابش فوق العاده جریان زندگی در آمریکا را نشان می‌دهد.

2- در موقعی که به مادر سرباز رایان می‌خواهند کشته شدن سه فرزندش را خبر بدهند باز هم چون در آمریکا است تابش خورشید را شاهد هستیم.

3- سومین سکانس در کلیسا مخروبه است، در این صحنه‌ی زیبا گویا فقط نور شمع است که در فضا حاکم است، ودر حالی که تمامی‌بازیگران هم به صورت کامل صورت‌هایشان پیدا است واین نور فوق العاده در زیبایی این قسمت از فیلم تاثیر گذاشته است.

بخش سوم فیلم در مورد برخورد با سرباز رایان است، که در این بخش است که رایان ارزش خود را برای به دنبال آمدن او نشان می‌دهد و حتی شنیدن کشته شدن سه برادر او هم در تصمیم او (نجات پل از دست آلمان‌ها) سستی ایجاد نمی‌کند، ودر حقیقت از نظر فلسفه فایده باوری این ماموریت خوب می باشد، چون به وسیله ی آن پل از دست آلمان ها نجات پیدا کرد، ومخاطب جواب تمامی سوالاتی که از سوی گروه 8 نفره مطرح می شود را دریافت می کند.

و در آخر فیلم همان‌گونه که در ابتدا پرچم آمریکا در آسمان به اهتزاز در آمده بود، به پایان می‌رسد، به نظر می‌رسد اسپیلبرگ به بیننده‌ی خود این مطلب را می‌خواهد القاء کند که این پرچم بی‌خود سایه افکن بر آمریکا نیست، و چه خون‌هایی برای برفراشته شدن این پرچم از دست رفته است و همان طور که فرمانده میلر به سربازان خود می‌گوید:

«همهی اینها بهای آزادی و عدالت است و ما باید برای این هدف فقط بجنگیم و هر چه ما را به این هدف میرساند در انجام آن تعللی نخواهیم کرد.»

فیلم از نمادهای بسیار فراوانی برخوردار است که بیان همه‌ی آنها مجال بسیار می‌خواهد و در حد وسع این نوشتار نیست و به همین قدر اکتفاء می‌شود.

منابع مواخذ:

1. پرابست، کریستفر،آخرین جنگ بزرگ (دنیای تصویر)، ترجمه: سعید الیاسی، ش 62.

2. اسپیلبرگ، استیون (گفتگو)، گزارش تولید آخرین فیلم استیون اسپیلبرگ (سینما)، ترجمه: رهروان فهیمه، ش 321.

3. فالزن، کریستوفر، فلسفه به روایت سینما، ترجمه: ناصر الدین علی تقویان، 1384 ش.

4. نمايندگان عالي رتبه يهود، پروتکل های صهیونیست، 1897 م.



[1]) توماس جفری هَنکس : (Thomas Jeffrey Hanks) هنرپیشه، کمدین، کارگردان، دوبلور و نویسنده‌ی آمریکایی است تام هنکس کارش را با بازی در مجموعه‌های تلویزیونی کمدی و خانوادگی آغاز کرد. در سال‌های ۸۲-۱۹۸۰ به خاطر بازی در سریال کمدی دوستان صمیمی (‌Bosom Buddies) مورد توجه قرار گرفت و با ایفای نقش در فیلم ‌بزرگ (Big) به شهرت رسید. بعدها کمدی را کنار گذاشت و بازی در درام‌های جدی را آغاز کرد. دستمزد وی برای هر کدام از فیلم‌های اخیرش ۲۰ میلیون دلار امریکا بوده است. بازی او در نقش دوست داشتنی فارست گامپ، هفتاد میلیون دلار درآمد برایش به همراه داشت. وي تاکنون دو بار موفق به دریافت جایزه اسکار شده‌است. از نکات قالب توجه این است که درآمد ناخالص هنکس برای ۳۱ فیلمی‌که بازی کرده است چیزی در حدود سه میلیارد دلار تخمین زده‌ می‌شود که از این لحاظ در بین هنرپیشگان مقام اول را داراست.

[2]) آخرین جنگ بزرگ (دنیای تصویر)، کریستفر پرابست، ت: سعید الیاسی، ش 62، صفحه 42.

[3]) گزارش تولید آخرین فیلم استیون اسپیلبرگ (سینما)، گفتگو با استیون اسپیلبرگ، ت: رهروان فهیمه، ش321، صفحه اول مقاله.

[4]) آخرین جنگ بزرگ (دنیای تصویر)، کریستفر پرابست، ت: سعید الیاسی، ش 62، صفحه 42.

[5]) همو.

[6]) برای مطالعه بیشتر ر.ک: فلسفه به روایت سینما، کریستوفر فالزن، ت: ناصر الدین علی تقویان، ص174.

[7]) پروتکل های صهیونیست، نمايندگان عالي رتبه يهود ، 1897 ميلادى، پروتکل شماره 12.

تاريخ: ۱۳۸۹/۷/۱۶

کلیه حقوق سایت متعلق به هنر متعالی می باشد.
کپی برداری از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.